



پیرمرد عصایش را به در تکیه داد و صدایش از زیر یک خروار جیرجیر ته مانده ی نان و پنیر صبحانه پرید بیرون : همش از فقر و نداریه... پسر دستش را گیر انداخت توی جیب پشتش و اسکناس را چسباند کف دست راننده : نون ندارن به سرباز بدن، هی سرکار میذارنش... بعد موهایش را صاف کرد و پیاده شد. مرد دوباره دستش را توی جیب پیراهنش برد : هیچی خرد ندارم، همش هم از فقر نیست، پولدارش هم یه جور دیگه ساز ناکوک می زنه... اصلا پول چیه؟ این ملت باباشون میزنه تو ماتحتشون -ببخشید آبجی ها- میرن خودکشی میکنن... زن سرش را انداخت پایین و صدایش را نازک کرد: همینجور یه راست اومده خوابیده بین دو تا خط ... حالا از گناه کبیره اش که بگذریم،مادرش چی میکشه؟خدا صبرش بده ... مرد که صورتش گل انداخته بود، چشمش را دوخت به درز چادر زن که بلوز زردش افتاده بود بیرون ... همین چند وقت پیش یه سربازه میره سیانور بخره سرِنداری خودکشی کنه ... یارو بهش میگه شصت تومن بده یه اسلحه بخر. بعد میره بانک، همینجور کشکی دو نفرو میکشه،حالا می خوان اعدامش کنن... راننده پوزخندی زد: خب پس همون بهتر که قطار زد این یکی رو له کرد!
پیرمرد صورتش را در هم کشید و با یک حرکت آب دهانش را قورت داد و عضلات چروکیده گردنش شروع کرد به لرزیدن:حالا مطمئنی مرده؟ زن، پول مچاله شده اش را دراز کرد و دستهای سفیدش دوید توی چشمهای مرد، پیاده می شم آقا... مرد دوباره شروع کرد به داستان گفتن : ما والا سرباز که بودیم یه خونواده رو خرج می دادیم. بابامون صب به صب میزد پس کله مون راه می افتادیم تا بوق سگ کار می کردیم. زکی! حالا خیلی فرق کرده. قربون پیاده میشم. پیرمرد دوباره آه کشید، کلاه مشکی اش را گذاشت روی سرش و گفت: حالا واقعا مرده؟ راننده سرش را کرد بیرون : آهای بی پدر مادر، کونِ ماشین خل شد! حاجی آخرشه، می خوام دور بزنم. پیرمرد در را هل داد و گفت: خدا کنه زنده بمونه. راننده در را پشت سرش بست و داد زد : راه آهن دو نفر، دو نفر رآهن
پیرمرد بعد از این که شش روز با فرشته مرگ چانه زد در آپارتمانی خالی مرد. جنازه اش را پسرش وقتی از سرد خانه تحویل گرفت که هشت روز بود مرده بود. پسر، جنازه ی پیرمرد را به مقبره ی خانوادگی شان برد و در کنار گور پدربزرگ و مادر بزرگ و دو عمو و یک عمه اش دفن کرد. از آنجا به فرودگاه رفت و به پاریس بازگشت. به همراه عکسی از جوانی پیرمرد و فیلمی که از مراسم خاک سپاری او برداشته بود. موقع ديدن فیلم، همسرش دچار دل به هم خوردگی شد و گوشه ی اتاق استفراغ کرد و بعد از این که لیوانی آب خورد و کمی حالش جا آمد چمدانش را بست و به خانه ی دوستش رفت. جوان آن شب وقتی ساعت از دوازده گذشت با دخترکی اسپانیایی تماس گرفت و او را به خانه اش دعوت کرد. آن دو عشق شبانه شان را با صبحانه ای که در یک طباخی ایرانی خوردند تکمیل کردند. جوان و دخترک اسپانیایی نیروی از دست رفته شان را با خوردن گوشت صورت گوسفندی که ساعتی پیش در کشتارگاه مکانیزه ی پاریس ذبح شده بود باز یافتند و به خانه هایشان باز گشتند
جوان به خانه اش وارد شد. به اتاق خواب رفت و در کنار همسرش که خوابیده بود دراز کشید و چشم هایش را بست. بیدار که شد ساعت روی دیوار چهار بعد از ظهر را نشان می داد و همسرش هنوز خواب بود
.جوان توی دستشویی وقتی جلوی آینه ایستاده بود تار موی بلند و روشنی را از پشت یقه اش گرفت و صورتش را تراشید و به حمام رفت و سريد توی وان آب سرد
بیا بغلم.
میخوام برات قصه تعریف کنم.
قصه دختری که به پوچگرایی رسیده بود و
پسری که هیچی نداشت.
حتی تخم زندگی کردن
اگه یه حپه انگور هم با همین اطمینان
بزاری کف دستت و بندازی دهنت و یه لیوان پر روش آب بخوری
اندازه یه قرص مسکن برات کار میکنه.
هیکل نره خر رو گنده کردیم و یه کار فقط بلدیم.
اعتراف کردن و افتخار کردن به اعترافات.
مگر نمیدانی کیستم ؟
یه تن پرور حراف که یک بطری سبز رنگ را به 9 سال زندگی ترجیح می دهد.
به امید روزی که این یادداشت به 5 زبون زنده دنیا ترجمه بشه.
چهار سال می نویسی ، فکر می کنی و می نویسی *
چهار ماه دنبال کارهای چاپ می ری
و من در چهار روز تمامش می کنم
و چهار ساعت مستمر بهش فکر می کنم
و در چهار دقیقه همه ی جزییاتش رو از یاد میبرم
×××
چند قسمت از کتاب سمفونی مردگان (عباس معروفی)
ص۳۳: پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجره ی خودش تنها باشد، تنهاست.نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد.
ص۱۰۲ : برای ما که می خواهیم یک لقمه نان بخوریم و سرمان را بگذاریم چه هیتلر ، چه روزولت ، چه شاه. خر همان خر است فقط پالانش عوض میشود.
ص۳۳۹ : روز همان روز است ، ولی روزگار روزگار دیگریست.
ص۳۷۴ : درجه حرارت بدن که به ۴۲ برسد ، آدم مرده است. پس قبول کن که مرده ها حرارتشان ۴۲ درجه است
ص 223: "يكي بهش گفت سلام. نشنيد. واقعاً نشنيد. داشت به من فكر
ميكرد.
*آخر کتاب نوشته شده بود :" تهران ۱۳۶۷ـ۱۳۶۳


---------------------------------چند عدد قرص راحتم می کنند ٬ ضد اضطراب ٬ ضد افسردگی ٬ مسکن ٬ ارام بخش و خوابی ارام . فردا از هم اکنون تمام شده است . فرداها همه مصرف شده اند ٬ و من در میان ورق پاره های روزنامه های باطله به تحلیل اینده می پردازم . تو به پشت عریانت می نازی . من از این همه جمله ی نیمه کاره در ذهنم خسته شده ام . چرا کسی با تبر به جان خواب هایم نمی افتد . چرا اشتباها به قتل نمی رسم . چرا با اینکه هیچ کس سرعت مجاز را رعایت نمی کند من هنوز زنده ام . جواب نمی خواهم ٬ خوشبختانه این قدر احمق نشده ام که جوابی بخواهم . ناله هایم را روشنفکرانه بر سرتان می کوبم . نیاز دارم ٬ به همه چیز نیاز دارم . راه ها به هم می رسند ولی به هیچ کجا ختم نمی شوند
قضیه طلاق این پایینی رو بخون خیلی باحاله!![]()
![]()
طلاق!
در یکی از دادگاه ها....شکایت طلاق خانمی مطرح شده بود٬خانم می گفت:بعد یک ماه که از ازدواج مان گذشت شوهرم به بهانه آلودگی هوا مجبورم کرد همیشه یک ماسک ضد گاز بزنم.من قبول کردم واین را به حساب محبت او گذاشتم.اما چندماه بعدکاشف به عمل آمد که آقا با دوستانش شرط بندی کرده است که در اولین ماه ازدواج به زنش پوزه بند خواهد زد!![]()
![]()
منبع:به تو ربطی نداره!![]()
خودم: خداییش خیلی حال کردم این خبر رو خوندم کلی خندیدیم با رفیقامون![]()
![]()
آدمک آخر دنياست بخنــــد آدمک مرگ همين جاست بخنــد دست خطــي که تو را عـاشق کرد شوخي کاغــذي ماست بخنــد آدمک خر نشــوي گريه کني ! کل دنيا ســراب است بخنــد آن خدايي که بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست بخنـد...

اولین بوسه
داني اولين بوسه جهان چگونه کشف شد؟ در زمان هاي بسيار قديم زن و مردي پينه دوز يک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مر دستهايش به کار بود، تکه نخي را با دندان کند، به زنش گفت بيا اين را از لب من بردار و بينداز. زن هم دست هايش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب هاي مرد بردارد، ديد دستش بند است، گفت چکار کنم؟ ناچار با لب برداشت. شيرين بود. ادامه دادن....![]()
فراموش نمي کنم
با آن چشم هاي شيطاني تنم را لمس مي کرد
نوازش دست هاي کثيفش روحم را آزار مي داد
نفسش بوي تعفن مي داد
لب هايش گرماي نفرت انگيزي داشت
با هر بوسه احساس مي کردم به من خيانت شده
بارها مي خواستم فرار کنم
ولي زنداني اش بودم
من محکوم بودم تا به او تن بسپارم
محکوم به هرزگي
داشتم تاوان مي دادم
تاوان فراموش کردن آدميت
فراموش کردن معصوميت
نمي دانم چه بايد كرد ؟ نمي دانم چه بايد كرد ؟
بمانم يا كه بگريزم ، بمانم يا كه بگريزم ؟
اگر خواهم بمانم با تو مي بازم جواني را
اگر خواهم كه بگريزم چه سازم زندگاني را ؟
نمي دانم چه بايد كرد ؟ نمي دانم چه بايد كرد ؟
کاش که دنیا یادش بره ما رو
نبینیم طلوع فردا رو

در اندرون من شکسته دل ندانم چیست که من خاموشو
من در فغان و من در غوغاست...
حالا نوبت اقا بود یکم فکر کرد و گفت:این خیلی رمانتیک ولی چنین موقیعتی فقط یک بار تو زندگی ادم اتفاق می افته . خیلی متاسفم عزیزم ولی ارزوی من اینه که همسری سی سال جوونتر از خودم داشته باشم.
خانم و پری واقعا" نا امید شده بودن ولی ارزو ارزوه دیگه...
پری چوب جادوییش رو چرخوند و...
و اقا ۹۲ ساله شد...
پیام اخلاقی داستان:
مرد ها شاید موجودات نا سپاسی باشن ولی
ولی پری ها...........................مونث اند
نتیجه اخلاقی برای اقایون:
اگه یک پری جلوتون ظاهر شد مواظب ارزوهاتون باشید...

گلایه...نه ...
هرگز نمی نویسم حتی یک کلمه که بی تو بر من چه می گذرد تو نباید بدانی
عقابی که عاشق یک لاک پشت شد چه بر سر ش ﺁمد پاسخ نامه ام را بنویس
آیا
روزگارت سبز است؟ (( سبز باشی... هر جا که هستی ... با هر که هستی زیر هر
آسمانی که هستی...
شبی با خیال تو هم خونه شد دل
نبودی٬ ندیدی چه ویرونه شد دل
نبودی ٬ندیدی پریشونیهامو
فقط باد و بارون شنیدن صدامو
شبِ مرد تنها پر از یادِِِ یار ِ
پر از گریه تلخ ِ بی اختیار ِ
شبای جوونی چه بی اعتبار ِ
وقتی یک سیبو می اندازی بالا بالا خره بر می گرده پائین ! مگر اینکه اینقدر محکم پرتاب کنی که دوازده
هزار و هشتصد متر در ثانیه سرعت بگیره !!! در اینصورت سیبه اگر از گرما بخار نشه !! حتمن از جاذبه
زمین فرار می کنه و در فضا رها می شه ...
اینو نگفتم که بگم منم فیزیک بلدم ! یا نیوتن ام ! می خوام بگم که اگر بخوام از دست این همه نیروی باز
دارنده (که منو از رسیدن به اهدافم ، آرزوهام و همه چیز های خوبی که می خوام باز می داره )، فرار کنم
باید به اندازه ی کافی سرعت بگیرم ... سرعت اولیم زیاد باشه ... تا بتونم از دست جاذبه ، از دست سکون
رها بشم ...
بار ها پریدم اما چون خوب دور خیز نکردم ...خوردم زمین ...!!
خدای قشنگم ! هزار بار پریدم ... زورم کم بود ... دوباره افتام ! هر بار دستمو گرفتی ... من ول کردم ... اینبار محکم بگیر منو که ول نشم ... منو بکش ... به پاهام ، به دستام قدرت بده که بلند تر بپرم ... که شاید اینبار از شر این سکون خلاص بشم ... که رها بشم ... رها بشم
کسی حرف منو انگار نمی فهمه
مرده زنده خواب و بیدار نمی فهمه
کسی تنهاییم و از من نمی دزده
درد ما رو درو دیوار نمی فهمه
واسه تنهایی خودم دلم می سوزه
قلب امروزی من خالی تر از دیروزه
كتاب "دخترم فرح" ترجمهی خاطرات بانو "فریده دیبا"ست كه به شرح زندگی پرماجرای "فرح پهلوی" میپردازد. كتاب به شرح سرگذشت دخترك یتیمی به نام "فرح دیبا" مینشیند كه در كودكی پدر خویش را از دست میدهد و مادر، از سر ناچاری و برای تأمین معاش همراه او راهی تبریز میشود تا در سایه مادربزرگ اندكی راحتتر به زندگی برسند. مرگ مادربزرگ، پای مادر را به تهران باز میكند. همان شهری كه دایی دخترك، كسب و كار آبرومندی ترتیب داده است. مادر در تهران نیز چون تبریز بساط خیاطی را به راه میاندازد تا لقمهنانی برای خود و كودكش به چنگ آورد. چرخ روزگار میگردد و فرح دیبا به همراه رضا قطبی (پسر دایی فرح) برای ادامه تحصیل راهی فرانسه میشوند. فرح در فرانسه در رشتهی مهندسی معماری به آموختن مشغول میشود و همزمان در برخی فعالیتهای دانشجویی علیه حكومت شاهنشاهی شركت میكند. گزارش فعالیتهای او به ساواك میرسد اما دست تقدیر، همین اقدامات را زمینهساز برآمدن او در ایران عصر پهلوی میسازد و او به "ملكهی ایران" تبدیل میشود.
اسمان رحمی کن !
دل بارانی تو
شیشه نازک احساس مرا می شکند
شاخه ها از اشکت
همه گریان شده اند
برگ ها می پرسند:
((این کدامین غزل است
که تو را
عاشق و مجنون کرده ست؟))
تو ولی می باری
شیشه نازک احساس مرا می کوبی
اسمان رحم نکردی بر ما..........
« خیابان ها را از نو بنا کنیم
با رد پایی که بر دلمان جا مانده ست چه کنیم؟! »
راست ميگويد .. هرچند شايد رد پاها مال خاطرات خيلي دور نباشد .. اما جايش بر اين دل صاحبمرده ميماند تا دورها ..
بيچاره دلهايمان !
غبطه ميخورم به حال اين شاعر :
نبـسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
چو تخـته پاره بـر موج رهــا رهــا رهــا مـن

دلم براي رقص برگهاي زرد و نارنجي ،
دلم برای پرسه زدن در شهرِ آغشته به پاییز ،
دلم برای بی وقفه لرزیدن
بی قراری میکند...
پاییز فصل آرزو های منه ، نمی دونم چرا ...
یادته گریه هامو ریختم
کنار پنجره
داد کشیدم ترو خدا نامه بده
یادت نره
یادته خندیدی و گفتی حالا
بزار برم
تو رفتی و من تا حالا ...