تبليغاتX
گلایه
نظر بده کدوم عکس رمانتیکه؟یا رمانتیک تره؟

 

 

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 و ساعت 2:6 |
you

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در جمعه 27 اردیبهشت1387 و ساعت 10:52 |

 

 

 

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 و ساعت 1:30 |
راننده همانطور که چشمش را دوخته بود به دست انداز روبرو ، سرش را برد عقب و زیرلبی گفت: خرد نداشتی؟ مرد، سرفه ی کوتاهی کرد و صدایش را صاف کرد: می گن بهبهانی بوده ... راننده اسکناس های جرخورده را با حسرت نگاه کرد و دوباره اخم هایش را کرد توی هم، معلوم نیست این ملت اسکناسو میکنن تو کدوم سوراخ که اینطور میشه ... زن گوشه ی خیس چادرش را از دهانش کشید بیرون و آرام لبش را گزید :حیوونی ... همسن همین آقا پسر بوده حتما، دور از جونت مادر. چند سالته؟بیست و دو. آره همینا بوده، خواهر من خونه اش نزدیک راه آهنه. خودش از پنجره دیده ... راننده نطقش باز شد: ای خانم! حرفها می زنی ها؟ خب معلومه جوون بوده. تا حالا دیدی یه پیرمرد بره خودکشی کنه؟ زن بگیره، آره ... ولی خودکشی عمرا! البته دور از جون شما حاجی!

پیرمرد عصایش را به در تکیه داد و صدایش از زیر یک خروار جیرجیر ته مانده ی نان و پنیر صبحانه پرید بیرون : همش از فقر و نداریه... پسر دستش را گیر انداخت توی جیب پشتش و اسکناس را چسباند کف دست راننده : نون ندارن به سرباز بدن، هی سرکار میذارنش... بعد موهایش را صاف کرد و پیاده شد. مرد دوباره دستش را توی جیب پیراهنش برد : هیچی خرد ندارم، همش هم از فقر نیست، پولدارش هم یه جور دیگه ساز ناکوک می زنه... اصلا پول چیه؟ این ملت باباشون میزنه تو ماتحتشون -ببخشید آبجی ها- میرن خودکشی میکنن... زن سرش را انداخت پایین و صدایش را نازک کرد: همینجور یه راست اومده خوابیده بین دو تا خط ... حالا از گناه کبیره اش که بگذریم،مادرش چی میکشه؟خدا صبرش بده ... مرد که صورتش گل انداخته بود، چشمش را دوخت به درز چادر زن که بلوز زردش افتاده بود بیرون ... همین چند وقت پیش یه سربازه میره سیانور بخره سرِنداری خودکشی کنه ... یارو بهش میگه شصت تومن بده یه اسلحه بخر. بعد میره بانک، همینجور کشکی دو نفرو میکشه،حالا می خوان اعدامش کنن... راننده پوزخندی زد: خب پس همون بهتر که قطار زد این یکی رو له کرد!


پیرمرد صورتش را در هم کشید و با یک حرکت آب دهانش را قورت داد و عضلات چروکیده گردنش شروع کرد به لرزیدن:حالا مطمئنی مرده؟ زن، پول مچاله شده اش را دراز کرد و دستهای سفیدش دوید توی چشمهای مرد، پیاده می شم آقا... مرد دوباره شروع کرد به داستان گفتن : ما والا سرباز که بودیم یه خونواده رو خرج می دادیم. بابامون صب به صب میزد پس کله مون راه می افتادیم تا بوق سگ کار می کردیم. زکی! حالا خیلی فرق کرده. قربون پیاده میشم. پیرمرد دوباره آه کشید، کلاه مشکی اش را گذاشت روی سرش و گفت: حالا واقعا مرده؟ راننده سرش را کرد بیرون : آهای بی پدر مادر، کونِ ماشین خل شد! حاجی آخرشه، می خوام دور بزنم. پیرمرد در را هل داد و گفت: خدا کنه زنده بمونه. راننده در را پشت سرش بست و داد زد : راه آهن دو نفر، دو نفر رآهن

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 و ساعت 0:32 |
همین خدا رو نگاه کن. نه خواب داره نه خوراک داره.
نه زن نه بچه نه محبت والدین و نه نوازش های پدر و مادر بزرگ
نه مزه دستپخت های ماکارونی خاله رو و نه لذت پلی استیشن بازی کردن با پسر دایی.
نه نرمی تن زیدشو چشیده و نه تا حالا ... نه تا حالا طعم داد زدن سر مامانش رو.
حتی حس گناه کردن هم نچشیده. به یاد مرگ هم نمیفته. 
پس چی داره ؟ تا دلت بخواد کلفتی. همین بسه شه.

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 و ساعت 0:32 |
 

پیرمرد بعد از این که شش روز با فرشته مرگ چانه زد در آپارتمانی خالی مرد. جنازه اش را پسرش وقتی از سرد خانه تحویل گرفت که هشت روز بود مرده بود. پسر، جنازه ی پیرمرد را به مقبره ی خانوادگی شان برد و در کنار گور پدربزرگ و مادر بزرگ و دو عمو و یک عمه اش دفن کرد. از آنجا به فرودگاه رفت و به پاریس بازگشت. به همراه عکسی از جوانی پیرمرد و فیلمی که از مراسم خاک سپاری او برداشته بود.

موقع ديدن فیلم، همسرش دچار دل به هم خوردگی شد و گوشه ی اتاق استفراغ کرد و بعد از این که لیوانی آب خورد و کمی حالش جا آمد چمدانش را بست و به خانه ی دوستش رفت. جوان آن شب وقتی ساعت از دوازده گذشت با دخترکی اسپانیایی تماس گرفت و او را به خانه اش دعوت کرد. آن دو عشق شبانه شان را با صبحانه ای که در یک طباخی ایرانی خوردند تکمیل کردند. جوان و دخترک اسپانیایی نیروی از دست رفته شان را با خوردن گوشت صورت گوسفندی که ساعتی پیش در کشتارگاه مکانیزه ی پاریس ذبح شده بود باز یافتند و به خانه هایشان باز گشتند.


جوان به خانه اش وارد شد. به اتاق خواب رفت و در کنار همسرش که خوابیده بود دراز کشید و چشم هایش را بست. بیدار که شد ساعت روی دیوار چهار بعد از ظهر را نشان می داد و همسرش هنوز خواب بود.


جوان توی دستشویی وقتی جلوی آینه ایستاده بود تار موی بلند و روشنی را از پشت یقه اش گرفت و صورتش را تراشید و به حمام رفت و سريد توی وان آب سرد

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 و ساعت 0:28 |
هر چقدر هم که صدای Mp3Player ات زیاد باشد ؛
فریاد چشمهای من را می شنوی دختر جوان.
و لبخند نحسم را.


 

بیا بغلم.
میخوام برات قصه تعریف کنم.
قصه دختری که به پوچگرایی رسیده بود و
پسری که هیچی نداشت.
حتی تخم زندگی کردن

 

اگه یه حپه انگور هم با همین اطمینان
بزاری کف دستت و بندازی دهنت و یه لیوان پر روش آب بخوری
اندازه یه قرص مسکن برات کار میکنه.


هیکل نره خر رو گنده کردیم و یه کار فقط بلدیم.
اعتراف کردن و افتخار کردن به اعترافات.


 

مگر نمیدانی کیستم ؟
یه تن پرور حراف که یک بطری سبز رنگ را به 9 سال زندگی ترجیح می دهد.
به امید روزی که این یادداشت به 5 زبون زنده دنیا ترجمه بشه.

 

 

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 و ساعت 0:27 |

چهار سال می نویسی ، فکر می کنی و می نویسی *
چهار ماه دنبال کارهای چاپ می ری
و من در چهار روز تمامش می کنم
و چهار ساعت مستمر بهش فکر می کنم
و در چهار دقیقه همه ی جزییاتش رو از یاد میبرم


×××


چند قسمت از کتاب سمفونی مردگان (عباس معروفی)

ص۳۳: پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجره ی خودش تنها باشد، تنهاست.نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد.

ص۱۰۲ : برای ما که می خواهیم یک لقمه نان بخوریم و سرمان را بگذاریم چه هیتلر ، چه روزولت ، چه شاه. خر همان خر است فقط پالانش عوض میشود.

ص۳۳۹ : روز همان روز است ، ولی روزگار روزگار دیگریست.

ص۳۷۴ : درجه حرارت بدن که به ۴۲ برسد ، آدم مرده است. پس قبول کن که مرده ها حرارتشان ۴۲ درجه است

 

ص 223: "يكي بهش گفت سلام. نشنيد. واقعاً نشنيد. داشت به من فكر

مي‌كرد.

*آخر کتاب نوشته شده بود :" تهران ۱۳۶۷ـ۱۳۶۳

 

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 و ساعت 21:32 |

2 زندگينامه نويسنده





 
عباس معروفي در سال 1336
 
خورشيدي در تهران متولد شد.
 
 
 فارغ‌التحصيل هنرهاي زيباي
 
 
تهران در رشته هنرهاي
 
 
دراماتيك است و حدود يازده سال معلم ادبيات
 
 
دبيرستان‌هاي تهران بوده است. نخستين مجموعه
 
 
داستان
 
 
او با نام «رو به روي آفتاب» در سال 1359 در تهران
 
 
 
منتشر شد. پيش و پس از آن نيز داستان‌هاي او در برخي
 
 
مطبوعات به چاپ مي‌رسيد اما با انتشار "سمفوني
 
 
مردگان" بود كه نامش به عنوان نويسنده تثبيت شد.
 
در سال 1369 مجله ادبي" گردون" را پايه‌گذاري كرد و
 
 
به طور جدي به كار مطبوعات ادبي روي آورد. سبك و
 
 
روال وي در اين نشريه با انتظارات دولت ايران مغاير
 
 
بود و موجب فشارهاي پي در پي و سرانجام محاكمه و
 
 
توقيف آن شد.
 
 
معروفي در پي توقيف" گردون"، ناگزير به ترك وطن
 
 
شد. او به آلمان رفت و مدتي از بورس خانه هاينريش بل بهره گرفت. اما
 
پس از آن براي گذران زندگي دست به كارهاي مختلف زد. مدتي به عنوان
 
 
مدير يك هتل كار كرد و پس از آن "خانه هنر و ادبيات" هدايت را كه
 
 
كتابفروشي بزرگي است، در خيابان كانت برلين، بنياد نداد و به كار
 
 
كتابفروشي مشغول شد. و كلاس‌هاي داستان نويسي خود را نيز در همان
 
 
محل تشكيل داد. تازه‌ترين اثر جاپ شده معروفي «فريدون سه پسر داشت»
 
نام دارد و اكنون مشغول نوشتن رماني است با نام «تماماً مخصوص».


 
پيرنگ يا طرح داستان (plot)


 
"سمفوني مردگان" داستان زندگي خانواده اورخاني است. پدر، جابر اورخاني، يك تاجر موفق و
 
 
سرشناس در كاروانسراي آجيل فروش‌هاست كه با همسر و چهار فرزندش در اردبيل زندگي
 
مي‌كند.
 
داستان زندگي خانواده اورخاني در موومان دوم گفته مي‌شود. يوسف، پسر بزرگ خانواده است
 
 
كه از نظر پدر «بچه خنگي» است. [ص 81] پس از او دوقلوها آيدا و آيدين هستند و در آخر
 
 
اورهان كه «بر همه بچه‌ها ترجيح داشت» [ص 86]
 
داستان در بين سال‌هاي 1313 تا 1355 نقل مي‌شود. در زمان جنگ جهاني دوم، سال 1320،
 
 
يوسف كه «هر روز از ايوان محو تماشاي چتربازها مي‌شد، روزي تصميم [مي‌گيرد] تا خودش
 
 
پرواز كند» [ص 111]. پس با چتر بزرگ و سياه پدر از لبه بام پرواز مي‌كند و تبديل به چيزي
 
 
مي‌شود بين آدم و حيوان. مرده و زنده. يك تكه گوشت. يك جانور كه مدام مي‌بلعد. [ص111]
 
پس از يوسف، حالا" آيدين پسر بزرگ و انگار بچه اول است و سختگيري در مورد او شروع
 
 
مي‌شود" [ص 113]. پدر دوست دارد كه آيدين مثل او باشد و همراه او به حجره برود، اما آيدين
 
 
مي‌خواهد ادامه تحصيل بدهد و فقط به خاطر صحبت‌هاي مادر كه هميشه از مساوي بودن حقوق
 
 
او و اورهان مي‌گويد، حاضر مي‌شود كه موقتاً عصرها به حجره، نزد پدر برود. ولي اورهان
 
 
كه مي‌خواست "وارث تنها" باشد و" طمع بيشتري براي تصاحب داشت" [ص 113]"رنج
 
 
مي‌برد، حسادت مي‌كرد و مي‌خواست كه آيدين به همان درس و كتابش علاقمند باشد." [ص
 
120]
 
 
در جريان قيام پيشه‌وري، اياز پاسبان به پدر هشدار ميدهد كه مبادا بچه ها از مدرسه اعلاميه و يا
 
شبنامه خطرناكي بياورند. " از آن پس پدرمدام آيدين را تحت نظر [مي‌گيرد] و كتاب‌هايش را
 
وارسي [مي‌كند]" [ص 122] و از آيدين مي‌خواهد كه درس و مدرسه را رها كند و كاسب
 
 
بشود. اما آيدين بر سر ادامه تحصيل پافشاري مي‌كند. سرپيچي آيدين از پدر، بيش از حد او را
 
 
ناراحت و عصبي مي‌كندو اما «آيدا» دختري كه به خاطر زيبايي بيش از حد و تعصب و
 
 
سختگيري پدر "در آشپزخانه نم مي‌كشيد"
 
 
.ادامه تو ادامه مطلب

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 و ساعت 21:31 |

---------------------------------چند عدد قرص راحتم می کنند ٬ ضد اضطراب ٬ ضد افسردگی ٬ مسکن ٬ ارام بخش و خوابی ارام . فردا از هم اکنون تمام شده است . فرداها همه مصرف شده اند ٬ و من در میان ورق پاره های روزنامه های باطله به تحلیل اینده می پردازم . تو به پشت عریانت می نازی . من از این همه جمله ی نیمه کاره در ذهنم خسته شده ام . چرا کسی با تبر به جان خواب هایم نمی افتد . چرا اشتباها به قتل نمی رسم . چرا با اینکه هیچ کس سرعت مجاز را رعایت نمی کند من هنوز زنده ام . جواب نمی خواهم ٬ خوشبختانه این قدر احمق نشده ام که جوابی بخواهم . ناله هایم را روشنفکرانه بر سرتان می کوبم . نیاز دارم ٬ به همه چیز نیاز دارم . راه ها به هم می رسند ولی به هیچ کجا ختم نمی شوند

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در شنبه 24 فروردین1387 و ساعت 18:36 |

قضیه طلاق این پایینی رو بخون خیلی باحاله!

                                                         طلاق!

در یکی از دادگاه ها....شکایت طلاق خانمی مطرح شده بود‌‌‌٬خانم می گفت:بعد یک ماه که از ازدواج مان گذشت شوهرم به بهانه آلودگی هوا مجبورم کرد همیشه یک ماسک ضد گاز بزنم.من قبول کردم واین را به حساب محبت او گذاشتم.اما چندماه بعدکاشف به عمل آمد که آقا با دوستانش شرط بندی کرده است که در اولین ماه ازدواج به زنش پوزه بند خواهد زد!

 منبع:به تو ربطی نداره!

خودم: خداییش خیلی حال کردم این خبر رو خوندم کلی خندیدیم با رفیقامون

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در پنجشنبه 15 فروردین1387 و ساعت 1:48 |
ترم 1- اصولاً وقتی به آنها بگویید با سه حرف پ- س – ر یک کلمه معنی دار بسازید مخ آنها ERROR میدهد! چون فکر میکنند تنها دانشجوی این مملکت هستند عمراً کسی را تحویل نمیگیرند. و تا وقتی که قبل از اسمشان کلمه مهندس و دکتر را به کار نبرید جوابتان را نمی دهند! {پیشنهاد میکنم که در دختران ترم یکی (صفری) به دنبال GF نباشید چون اولاً پا نمدهند و ثانیاً اگر حتی یکی از این دختران برای دوستی پا بدهد(یکی در هر 10 میلیون سال)همه به شما به چشم یک همجنس باز نگاه خواهند کرد !} فقط برای عملیات قضای حاجت به WC می روند.طولانی ترین مسیری را که طی میکنند مسیر دانشگاه تا خانه می باشد.به پسران همکلاسی به چشم خواستگار نگاه می کنند.تمام کتب ترم اول را می خرند و با دقت جلد میگیرند.سوژه خنده دانشجویان ترم بالایی هستند. وقتی به آنها سلام میکنید به چشم یک مزاحم خیابانی به شما نگاه میکنند!(بی جنبه  دیگه!!!) در فاصله بین کلاسها نان و پنیر دستپخت مادر را میل میکنند تا انرژی بگیرند!

ترم 2 – همچنان قادر به ساختن کلمات معنی دار نمیباشند! متوجه میشوند به غیر از آنها افراد دیگری نیز به اسم دانشجو تو این مملکت هستند! به مقدار بسیار ناچیز از قطر ابروها کاسته میشودولی سیبیل جزیی از اعضای ثابت بدن می باشد.سر کلاس متوجه موجوداتی عجیب و غریب میشوند اما اسم آنها را نمی دانند.کماکان مسیر دانشگاه تا خانه بدون هیچ کم و کاستی طی میشود.نیمی از کتاب های ترم را میخرند و نیمه دیگر را از کتابخانه میگیرند.اگر به آنها سلام کنید در جواب زمزمه نامفهومی میشنوید با این مضمون:سلام علیکم ورحمة الله و برکاته! دو- سه بار از جلوی تریای دانشکده رد میشوند اما جرأت داخل شدن را ندارند!(استغفرالله)

ترم 3 - به معنای واژه پسر پی می برند و با ماهیت آن موجودات عجیب و غریب آشنا می شوند.به این نکته حیاتی پی می برند که تنها استفاده WC قضای حاجت نیست!!!سوژه خنده پیدا می کنند.همه کتابها را از کتابخانه می گیرند و متوجه میشوند که تا 4 جلسه میتوانند سر کلاس غیبت کنند.می فهمند که شهر خیلی بزرگ است و غیر از خانه شان جاهای دیگری هم دارد! تریا دانشکده تبدیل به پاتوق آنها میشود.در جواب سلام شما میگویند سلام!

ترم 4 – با واژه BF آشنا میشوند اما راه و رسم تور کردنش را بلد نیستند.ابروها نازک میشودو سیبیل ناپدید!در ساعت های استراحت بین کلاسها و حتی وسط کلاس ها به WC میروند!!!همیشه در دانشگاه از قسمتهای "پر پسر" عبور میکنند.شروع میکنند به پرسیدن آدرس از پسرای خوش تیپ دانشگاه!(نکته:اگر دیدید که جلوی در آموزش یه دختر ازتون آدرس آموزش رو پرسید پس: 1- دختره ترم 4 درس میخونه.2-شما خوشتیپید!.3 – یالا مخشو بزن دیگه چلمن!)
شروع میکنن به نوشتن جزوه !هر 2-3 شب یکبار به خانه میروند برای حاضری و به خاطر غر زدن های مامان بابا.(خوب پدر مادرن دیگه دلشون تنگ میشه شما به بزرگی خودتون ببخشید!) و تعویض لباس و بقیه روز ها خونه دوستشون درس میخونن!(آره جون خودت .بیچاره پدر ,مادره خبر نداره خوابگاه دخترا بغل خوابگاه پسراست!!!!) در جواب سلام شما میگویند:سلام.چطوری؟خوبی؟


ترم 5 –یکی از این موجودات خوش خط و خال (BF ) را بدست می آورند اما چون تازه کار هستند بامبول های زیادی سرشان پیاده میشود!اصلاً سر کلاسها نمی روند و از دانشگاه فقط با WC کار دارند!چون BF دارند دیگه احدی را تحویل نمیگیرند و درست مثل ترم یک میشوند( چون این دفعه فکر میکنن فقط خودشونن که BF دارند و آسمان باز شده این پسره افتاده تو بغل اینا! =آخر بی جنبگی)کوتاهترین مسیری را که طی میکنند مسیر دانشگاه به کافی شاپ و سپس خانه میباشد.از چهره مردانه گذشته تنها خاطره ای باقی مانده است!(اینجاست که میگن مردونگی مرده!!!) به دلیل افزایش آرایشات روی صورتشون اضافه وزن می آورند و برای جبران آن از مقدار شلوار و مانتو شان کم میکنند!یک میز اختصاصی برای خودشان و BF شان در تریا دانشکده رزرو است!تابلو میشوند.کارکنان حراست دانشگاه آنها را به اسم کوچک می شناسند.سند کمیته انضباطی را به نامشان میکنند!
در جواب سلام شما (بعد از 10 دقیقه!) می گویند:اوا سلام ببخشید حواسم نبود(طرف داره عاشق میشه و حواسش یه جای دیگست....خاک بر سرت!)

ترم 6 – خیلی تابلو میشوند!عاشق میشوند! مورد سوءاستفاده قرار میگیرند!مشروط میشوند!!!


ترم 7 – به طرز وحشتناکی تابلو میشوند! در عشق شکست میخورند!مشروط میشوند!

ترم 8– دوباره آدم میشوند.دیگر تابلو نیستند چون جوانان مستعد دیگری جای آنها را میگیرند(من لذت می برم میبینم این جوونا.......!)جای جای دانشگاه برایشان خاطره انگیز است.مثل بچه آدم این ترم درس میخوانند فارغ میشوند.در به در دنبال شوهر میگردند.به نگهبان جلوی در دانشگاه هم پا می دهند.به اولین پیشنهاد جواب مثبت میدهند و از چاله به چاه می افتند!!!!


بعد از دانشگاه: ازدواج میکنند و رخت بچه میشورند
+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در پنجشنبه 15 فروردین1387 و ساعت 1:43 |

آدمک آخر دنياست بخنــــد آدمک مرگ همين جاست بخنــد دست خطــي که تو را عـاشق کرد شوخي کاغــذي ماست بخنــد آدمک خر نشــوي گريه کني ! کل دنيا ســراب است بخنــد آن خدايي که بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست بخنـد...

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در دوشنبه 12 فروردین1387 و ساعت 0:52 |

اولین بوسه

داني اولين بوسه جهان چگونه کشف شد؟ در زمان هاي بسيار قديم زن و مردي پينه دوز يک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مر دستهايش به کار بود، تکه نخي را با دندان کند، به زنش گفت بيا اين را از لب من بردار و بينداز. زن هم دست هايش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب هاي مرد بردارد، ديد دستش بند است، گفت چکار کنم؟ ناچار با لب برداشت. شيرين بود. ادامه دادن....

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در یکشنبه 30 دی1386 و ساعت 20:47 |
gfl

فراموش نمي کنم
با آن چشم هاي شيطاني تنم را لمس مي کرد
نوازش دست هاي کثيفش روحم را آزار مي داد
نفسش بوي تعفن مي داد
لب هايش گرماي نفرت انگيزي داشت
با هر بوسه احساس مي کردم به من خيانت شده
بارها مي خواستم فرار کنم
ولي زنداني اش بودم
من محکوم بودم تا به او تن بسپارم
محکوم به هرزگي
داشتم تاوان مي دادم
تاوان فراموش کردن آدميت
فراموش کردن معصوميت

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در یکشنبه 30 دی1386 و ساعت 20:38 |

نمي دانم چه بايد كرد ؟ نمي دانم چه بايد كرد ؟

                      

                          بمانم يا كه بگريزم ، بمانم يا كه بگريزم ؟

                                         

                                            اگر خواهم بمانم با تو مي بازم جواني را

                  

                         اگر خواهم كه بگريزم چه سازم زندگاني را ؟

                                         

                                            نمي دانم چه بايد كرد ؟ نمي دانم چه بايد كرد ؟

 

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در یکشنبه 30 دی1386 و ساعت 20:24 |
                                                                  کاش که دنیا یادش بره ما رو

 

نبینیم طلوع فردا رو

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در یکشنبه 4 آذر1386 و ساعت 11:37 |
وقتي تو رو ديدم کارگردان قلبم گفت: نور....صدا.... حرکت.... و

من براي به دست آوردنت چه نقشها که بازي نکردم

Love Icons

Love Myspace Icons

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در چهارشنبه 23 آبان1386 و ساعت 18:48 |

در اندرون من شکسته دل ندانم چیست که من خاموشو

من در فغان و من در غوغاست...

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در سه شنبه 22 آبان1386 و ساعت 14:43 |
+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در شنبه 5 آبان1386 و ساعت 14:25 |
یک زوج در اوایل ۶۰ ساگی ودر یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رو جشن گرفته بودن. ناگهان یک پری کوچولو قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت چون شما زوج نمونه ای هستین و تو تمام این مدت به هم وفا دار بودین هر کدوم می تونین یک ارزو بکنینو خانم گفت:اوووووووووووووووووو من می خوام همراه همسر عزیزم دور دنیا مسافرت کنیم...پری چوب جادویشو تکون داد:اجی مجی لا ترجیو ۲ تا بلیط برای سفر به دور دونیا تو دستش ظاهر شد.

حالا نوبت اقا بود یکم فکر کرد و گفت:این خیلی رمانتیک ولی چنین موقیعتی فقط یک بار تو زندگی ادم اتفاق می افته . خیلی متاسفم عزیزم ولی ارزوی من اینه که همسری سی سال جوونتر از خودم داشته باشم.

خانم و پری واقعا" نا امید شده بودن ولی ارزو ارزوه دیگه...

پری چوب جادوییش رو چرخوند و...

و اقا ۹۲ ساله شد...

پیام اخلاقی داستان:

مرد ها شاید موجودات نا سپاسی باشن ولی

ولی پری ها...........................مونث اند

نتیجه اخلاقی برای اقایون:

اگه یک پری جلوتون ظاهر شد مواظب ارزوهاتون باشید...

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در شنبه 5 آبان1386 و ساعت 14:20 |
 

گلایه...نه ...     

                                                                                            

   هرگز نمی نویسم حتی یک کلمه که بی تو بر من چه می گذرد تو نباید بدانی

 

عقابی که عاشق یک لاک پشت شد چه بر سر ش مد پاسخ نامه ام را بنویس

 

آیا

 

 

روزگارت سبز است؟ (( سبز باشی... هر جا که هستی ... با هر که هستی زیر هر

 

آسمانی که هستی...

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در شنبه 5 آبان1386 و ساعت 0:26 |

                                                                شبی با خیال تو هم خونه شد دل

 

نبودی٬ ندیدی چه ویرونه شد دل

 

نبودی ٬ندیدی پریشونیهامو

 

فقط باد و بارون شنیدن صدامو

 

شبِ مرد تنها پر از یادِِِ یار ِ

 

پر از گریه تلخ  ِ بی اختیار ِ

 

شبای جوونی چه بی اعتبار ِ

 

 ﻫمش بی قراری٫ همش انتظاره

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در شنبه 5 آبان1386 و ساعت 0:21 |

وقتی یک سیبو می اندازی بالا بالا خره بر می گرده پائین ! مگر اینکه اینقدر محکم پرتاب کنی که دوازده

هزار و هشتصد متر در ثانیه سرعت بگیره !!! در اینصورت سیبه اگر از گرما بخار نشه !! حتمن از جاذبه

زمین فرار می کنه و در فضا رها می شه ...

 اینو نگفتم که بگم منم فیزیک بلدم ! یا نیوتن ام ! می خوام بگم که اگر بخوام از دست این همه نیروی باز

دارنده (که منو از رسیدن به اهدافم ، آرزوهام و همه چیز های خوبی که می خوام باز می داره  )، فرار کنم

باید به اندازه ی کافی سرعت بگیرم ... سرعت اولیم زیاد باشه ... تا بتونم از دست جاذبه ، از دست سکون

رها بشم ...

بار ها پریدم اما چون خوب دور خیز نکردم ...خوردم زمین ...!!

خدای قشنگم ! هزار بار پریدم ... زورم کم بود ... دوباره افتام ! هر بار دستمو گرفتی ... من ول کردم ... اینبار محکم بگیر منو که ول نشم ... منو بکش ... به پاهام ، به دستام قدرت بده که بلند تر بپرم ... که شاید اینبار از شر این سکون خلاص بشم ... که رها بشم ... رها بشم

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در شنبه 5 آبان1386 و ساعت 0:10 |

کسی حرف منو انگار نمی فهمه

 

مرده زنده خواب و بیدار نمی فهمه

 

کسی تنهاییم و از من نمی دزده

 

درد ما رو درو دیوار نمی فهمه

 

واسه تنهایی خودم دلم می سوزه

 

قلب امروزی من خالی تر از دیروزه

 

 

 

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در جمعه 4 آبان1386 و ساعت 23:59 |
.
كتاب دخترم فرحكتاب "دخترم فرح" ترجمه‌ی خاطرات بانو "فریده دیبا"‌ست كه به شرح زندگی پرماجرای "فرح پهلوی" می‌پردازد. كتاب به شرح سرگذشت دخترك یتیمی به نام "فرح دیبا" می‌نشیند كه در كودكی پدر خویش را از دست می‌دهد و مادر، از سر ناچاری و برای تأمین معاش همراه او راهی تبریز می‌شود تا در سایه مادربزرگ اندكی راحت‌تر به زندگی برسند. مرگ مادربزرگ، پای مادر را به تهران باز می‌كند. همان شهری كه دایی دخترك، كسب و كار آبرومندی ترتیب داده است. مادر در تهران نیز چون تبریز بساط خیاطی را به راه می‌اندازد تا لقمه‌نانی برای خود و كودكش به چنگ آورد. چرخ روزگار می‌گردد و فرح دیبا به همراه رضا قطبی (پسر دایی فرح) برای ادامه تحصیل راهی فرانسه می‌شوند. فرح در فرانسه در رشته‌ی مهندسی معماری به آموختن مشغول می‌شود و همزمان در برخی فعالیت‌های دانشجویی علیه حكومت شاهنشاهی شركت می‌كند. گزارش فعالیت‌های او به ساواك می‌رسد اما دست تقدیر، همین اقدامات را زمینه‌ساز برآمدن او در ایران عصر پهلوی می‌سازد و او به "ملكه‌ی ایران" تبدیل می‌شود.
+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در جمعه 4 آبان1386 و ساعت 23:46 |

اسمان رحمی کن !


دل بارانی تو


شیشه نازک احساس مرا می شکند


شاخه ها از اشکت


همه گریان شده اند


برگ ها می پرسند:


((این کدامین غزل است


که تو را


عاشق و مجنون کرده ست؟))


تو ولی می باری


شیشه نازک احساس مرا می کوبی

اسمان رحم نکردی بر ما..........

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در جمعه 4 آبان1386 و ساعت 23:19 |
سرد

« خیابان ها را از نو بنا کنیم

با رد پایی که بر دلمان جا مانده ست چه کنیم؟! »

راست مي‌گويد .. هرچند شايد رد پاها مال خاطرات خيلي دور نباشد .. اما جايش بر اين دل صاحب‌مرده مي‌ماند تا دورها ..
 بيچاره دلهايمان !

غبطه مي‌خورم به حال اين شاعر :

 نبـسته ام به کس دل        نه بسته کس به من دل
  چو تخـته پاره بـر موج         رهــا  رهــا  رهــا  مـن

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در پنجشنبه 3 آبان1386 و ساعت 10:30 |
 

 

 

دلم براي رقص برگهاي زرد و نارنجي ،  

دلم برای پرسه زدن در شهرِ آغشته به پاییز ،

دلم برای بی وقفه لرزیدن

بی قراری می‌کند...

پاییز فصل آرزو های منه ، نمی دونم چرا ...

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در پنجشنبه 3 آبان1386 و ساعت 10:7 |

یادته گریه هامو ریختم

                         کنار پنجره

                 داد کشیدم ترو خدا نامه بده

                                              یادت نره

یادته خندیدی و گفتی حالا

                     بزار برم

                             تو رفتی و من تا حالا ...

+ نوشته شده توسط متهم ردیف 67 در پنجشنبه 3 آبان1386 و ساعت 9:45 |